
پاییز که می رسد دوباره غم برگهای خزان زده بر دلم سنگینی می کند... در زمان حاضر تو از من دوری...خیلی دور...آنقدر که خیال هم به تو نمی رسد... باد می وزد و به درختان کوچه طعنه میزند... انگار می داند که ما رفته ایم و هر یک با سرنوشتی پیوند خورده ایم.. صدایی می آید...صدای خنده بچه ها...که از دور می آیند تا برای روز آیندهی این کوچه خاطره بسازند...
برچسب:
نویسنده: باران خلیلی