امروز تو از من دوری...خیلی دور...آنقدر که خیال هم به تو نمی رسد...
باد می وزد و به درختان کوچه طعنه میزند...
انگار می داند که ما رفته ایم و هر یک با سرنوشتی پیوند خورده ایم..
صدایی می آید...صدای خنده بچه ها...که از دور می آیند تا برای فردای این کوچه خاطره بسازند...
برچسب:
نویسنده: باران خلیلی